+ نوشته شده در پنجشنبه سوم مرداد 1387ساعت 10:45  توسط سارا
|
+ نوشته شده در سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 20:9  توسط سارا
|
+ نوشته شده در سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 20:8  توسط سارا
|
+ نوشته شده در سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 20:8  توسط سارا
|
+ نوشته شده در سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 20:6  توسط سارا
|
+ نوشته شده در سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 20:5  توسط سارا
|
عكس هاي سلینا جائیتلی
سلینا جائیتلی در سال 1981 در کابل متولد شد و در سال 2001 ملکه زیبایی هند گردید. سلینا در چند فیلم و موزیک یدیو شرکت کرده است. مادر او افغانی و پدرش از کشمیر است که هر دو در کابل (افغانستان) زندگی میکردند. سلینا بیشتر زندگی خود را در کلکته هند گذرانده است. مادراو هم (میتا) در گذشته ملکه زیبایی بود و پدرش افسر ارتش است. او از هم جوائزی دریافت داشته است و اکنون 27 سال سن دارد.

ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 20:3  توسط سارا
|
+ نوشته شده در سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 19:58  توسط سارا
|
+ نوشته شده در سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 19:54  توسط سارا
|
وقتی که مردان به قانون " زنان مقدم ترند " احترام نمی گذارند

+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 17:22  توسط سارا
|
+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 17:22  توسط سارا
|
+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 17:21  توسط سارا
|
+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 17:20  توسط سارا
|
مردي با اسب و سگش در جادهاي راه ميرفتند. هنگام عبوراز كنار درخت عظيمي، صاعقهاي فرود آمد و آنها را كشت. اما مرد نفهميد كه ديگر اين دنيا را ترك كرده است و همچنان با دو جانورش پيش رفت. گاهي مدتها طول ميكشد تامردهها به شرايط جديد خودشان پي ببرند…!
پياده روي درازي بود، تپه بلندي بود، آفتاب تندي بود، عرق مي ريختند و به شدت تشنه بودند. در يك پيچ جاده دروازه تمام مرمري عظيمي ديدند كه به ميداني باسنگفرش طلا باز ميشد و در وسط آن چشمهاي بود كه آب زلالي از آن جاري بود. رهگذررو به مرد دروازه بان كرد و گفت: "روز بخير، اينجا كجاست كه اينقدر قشنگ است؟"
دروازهبان: "روز به خير، اينجا بهشت است."
- "چه خوب كه به بهشت رسيديم، خيلي تشنهايم."
دروازه بان به چشمه اشاره كرد و گفت: "ميتوانيد وارد شويد و هر چقدر دلتان ميخواهد بنوشيد."
نگهبان:" واقعأ متأسفم . ورود حيوانات به بهشت ممنوع است."
مرد خيلي نااميد شد، چون خيلي تشنه بود، اما حاضر نبود تنهايي آب بنوشد. ازنگهبان تشكر كرد و به راهش ادامه داد. پس از اينكه مدت درازي از تپه بالا رفتند،به مزرعهاي رسيدند. راه ورود به اين مزرعه، دروازهاي قديمي بود كه به يك جاده خاكي با درختاني در دو طرفش باز ميشد. مردي در زير سايه درختها دراز كشيده بود وصورتش را با كلاهي پوشانده بود، احتمالأ خوابيده بود.
- ما خيلي تشنهايم . من، اسبم و سگم.
مرد به جايي اشاره كرد و گفت: ميان آن سنگها چشمهاي است. هرقدر كه ميخواهيدبنوشيد.
مرد، اسب و سگ به كنار چشمه رفتند و تشنگيشان را فرو نشاندند.
مسافر از مرد تشكر كرد. مرد گفت: هر وقت كه دوست داشتيد، ميتوانيد برگرديد.
مسافر پرسيد: فقط ميخواهم بدانم نام اينجا چيست؟
- بهشت؟!! اما نگهبان دروازه مرمري هم گفت آنجا بهشت است!
- آنجا بهشت نيست، دوزخ است.
مسافر حيران ماند:" بايد جلوي ديگران را بگيريد تا از نام شما استفاده نكنند! اين اطلاعات غلط باعث سردرگمي زيادي ميشود! "
- كاملأ برعكس؛ در حقيقت لطف بزرگي به ما ميكنند!!! چون تمام آنهايي كه حاضرندبهترين دوستانشان را ترك كنند، همانجا ميمانند...
بخشي از كتاب "شيطان و دوشزه پريم " اثر پائولو كوئيلو
+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 17:16  توسط سارا
|
+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 13:29  توسط سارا
|
+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 13:27  توسط سارا
|
+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 13:27  توسط سارا
|
+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 13:25  توسط سارا
|
+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 13:8  توسط سارا
|
+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 13:7  توسط سارا
|
عکس های نیللی مقدسی
به ادامه مطلب برويد
ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 13:2  توسط سارا
|
+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 12:27  توسط سارا
|
+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 12:22  توسط سارا
|
+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 12:19  توسط سارا
|
+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 12:17  توسط سارا
|